از مجموعه شعر كسي ميان علفها دو فصل منتظر است
غزلوارهء سبز
تو برگ و بارِ باغي
من ميزبانِ باران.
من شرحه شرحه، دردم
تو شرحِ اشتياقي.
خوبا بيا و با ما، چشمِ سپيده بگشا!
در اضطرابِ هستي
مستي ارغوان را
رنگينْ ترانهيي خوان
با لهجهء بهاران.
ما را چه غم اگر دل، از خون گذشت و بگذشت
بيجان عاشق ما
شاديِ روزگاران.
بگشا دريچهها را، نيلوفرانه بگشا
گلخندِ واژهها را در شعرِ نسترن بين!
در رويشِ بهاران
بنگر دلا چه كردهست
آوازِ بيقراران.
اي چنگِ خواب رفته!
برخيز و نغمه، سركن!
جانِ جوان ما را
سرشار و تازهتر كن!
ابري تو، ابر! آري بر من اگر بباري
من ميزبانِ عشقم، در آستانِ باران.
+ بیست و پنجم مرداد 1387
|