تبليغاتX
رضا مقصدی

  

شبی در مرکز موسیقی نوا (کلن- آلمان) که زینت‌آرای دیواره‌های آن، تصاویر نازنینان ِ گستره ی موسیقی و آواز ایران است، انگشتی مواج بر تارهای تار، رقصی شورانگیز داشت. در این فضای فریبا، دل به دریایی می‌مانست که با فراز و فرود ِ آهنگ ِ خوشرنگ ِ تار، توفانی تازه داشت. «سایه»- زبانِ ِ توفانِ ِ  جان- آرام در کنارم نشسته بود. ناگهان سر، فراگوش من آورد و گفت: «دلم برای یک غزل خوب تنگ شده است!» چنین سخنی از زبان ِ  مرد ِ  مردستان غزل، برایم شگفت‌آور بود. استکان چای را که به دستش دادم، با نمی در چشم، خیره در چشمانم نگریست، آهسته و شمرده گفت:

«منشین چنین زار و حزین، چون روی زردان»

من که در متن ِ موسیقی، مجذوب ِ معنا و ضرباهنگ این مصراع شده بودم، گفتم: «بعد...؟!» با درنگی کوتاه ادامه داد:

«شعری بخوان! سازی بزن! جامی بگردان!»

دوباره گفتم: «بعد...؟!» گفت: «همین! مال این لحظه است. بعدی ندارد، باقی را تو ادامه بده!» گفتم: «سایه جان! بیست سال است که غزلی ننوشته‌ام. دیگر این که مرا با قالب شعر، حکایتی دیگر است!»

در طول راه که به خانه می‌رفتم، لحن حافظانه ی  «جامی بگردان» مدام در ذهنم زنگ داشت. می‌دیدم سراپای پیکره ِی همین یک بیت، در یک جای جانم جا باز کرده است. به رختخواب که رفتم دیدم بر پشت پلکم می‌نشیند و خواب را از من دور می‌کند.

صبح به پنجره نزدیک شده بود، که غزل «با سایه» با همان وزن، منتها با قافیه‌ای دیگر نوشته شد.

رضا مقصدي و هوشنگ ابتهاج

رضا مقصدی و هوشنگ ابتهاج (ه . ا. سایه)

 

با "سایه"

 

«منشین چنین زار و غمین چون» سوگواران

«شعری بخوان! جامی بزن!» با شادخواران

 

                   □ □ □

 

شادابی ی شعر تو را باران ندارد

آهنگ ِ ابرِ تازه را بر ما بباران!

 

                   □ □ □

 

آشفته شد جان من از این بیقراری

بس کن دلا! جان تو و آن بیقراران

 

                   □ □ □

 

آئینه تا راز مرا با کس نگوید

پوشیده‌ام این چشم را زآئینه‌داران

 

                   □ □ □

 

دلخسته ی پائیزِ لبریزِ درختم

بختم اگر یاری دهد تا آن بهاران

 

                   □ □ □

 

برخیز و ابرِ تشنه‌ یی باش و فرو ریز

سرمست و شورانگیر، در پای چناران

 

                   □ □ □

 

ای رهگذر آهسته‌تر از من گذر کن!

بگذار پیغامِ مرا بر رهگذاران:

 

                   □ □ □

 

وقت خوشی با دوستانم در چمن بود

باغِ نگارینم چه شد؟ ای دوستداران!

 

                   □ □ □

 

خارم به دل کمتر شکن ای خاکِ غربت!

بار دگر گُل می‌کنم در شوره ‌زاران

 

                   □ □ □

 

بر من ببخشا ای غزل! گر خامدستم

نبض ِ تو خوشتر می‌زند در روزگاران

 

                   □ □ □

 

در سایه ی مهر ِ تو آرامش گرفتم

شادا من و شادابی ی این سایه‌ ساران

 

آلمان- دی ماه 1374

 

 چشم، خیره در چشمانم نگریست، آهسته و شمرده گفت:

«منشین چنین زار و حزین، چون روی زردان»

+ دوازدهم دی 1386 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Balatarin