چكامه ى چاك چاك
(( در سوگ دوست هادى غبرايى ))
آمدم فرو شكسته، از غبار راه
آمدم فرو خميده، مثل يك گياه
آمدم گسسته
خسته
تلخ
تا كه از زلالِ آبها ترا صدا كنم.
در صداى من ستاره ها شناورند
پيرهن دريدگان باغ
تا ترا دوباره بشنوند
غمگنانه، پشتِ اين درند.
از كجاى خاطرات من گذشته يى؟
اى كه آرزوى آبىِ مرا به سينه داشتى!
با كدام نام؟
آن پيام عاشقانه را براى ما نوشته يى
اى كه در جهانِ واژگانِ شاعرانه، عطر توست
از تو با تبسمِ ترانه ى برنج
از تو با تولدِ تمام بوته هاى چاى
از تو با طنينِ نازنينِ عشق هاى تازه گفته ام.
چشم هاى تو كجاست؟
تا كه شادىِ شكوفه هاى سيب را نصيب ما كند
راستى كدام دل؟
شعرِ آخرِ ترا ميان سطرهاى خود نوشته است.
سرنوشتِ تو
سرگذشت نسلِ آتش است
آتشى كه تا «ستاره»هاى «سرخ» شعله مى كشيد
شعله يى كه همنشينِ آه و آينه ست.
آه... اى خميده روى خاطراتِ خاك
بعد از اين من و چكامه هاى چاك چاك.
شاعر رضا مقصدى
از مجموعه شعر با آینه مدارا کن
مهمان ِصبحگاهی ِسوسن
کمتر شقایقی ست
داغ ِتـُرا به سینه ندارد
اما
آواز ِشادمانه ات
ابری ست
بر قامتِ خمیده ترین گـُل
بر شاخۀ شکسته
_ که برگش نیست –
بر سبزه زار ِمنتظر
بر سُنبل.
باران
نمی تواند
پاییز را
از چهرۀ شکوفه بشوید
تنها کلام ِتوست که می باید
شادابی ِشمیم ِبهاری را
بر شانۀ بنفشه بیفشاند.
اندوه ِعاشقانۀ چشمانت
" وقتی نگاه می کنی از روبرو به من"
چون طوق
بر گلوی کبوتر
زیباست.
هر چند
اینجا من و دریغ
همسایۀ قدیمی ِعشقیم
در این غریبزار
در سینه، این پرندۀ تنهایی
تنها
بال و پر از هوای تو می گیرد.
آئین ِمهربانی ِدستانت
" با آفتاب رابطه دارد "
با آب و آینه.
بر من بتاب! بر من
من، میزبان مهر ِتو هستم.
نجوای نغمه های نجیبانه!
بوی تو با نسیم، گذر دارد
این است
این پنجره به بوی تو باز است.
۳۰ خرداد۶۸
-------------------------------------------------------
ای سالهای گمشده، ای آه...
به نازنینم پشوتن آل بویه
از مجموعه شعر با آینه مدارا کن رضا مقصدی
از من، که در حوالیِ پاییزم
تا سایه سارِ خاطرۀ آن درخت سیب
چندین بهار، فاصله مانده ست.
دستم دراز نیست
تا آن انارِ جنگلیِ دوردست را
بر میلِ دیرسالۀ زنبیلم
بسپارم
وان دانۀ تمشک
از مزۀ دهان من، دور است دوردور.
آیا دوباره
بر من نسیمِ صبح
در ساحلِ صبوریِ مهتاب می وزد؟
و در حضور من
بانوی آفتاب
آغوش ِ تابناکِ نوازش را
بر خوشه های نارس ِ شالیزار
خواهد گشود؟
من دور مانده ام
از دختری که دامن ِ بی تابش
در روزهای بازار
حسی غریب را
با بوی سرخ ِ سیب
می آمیخت.
از خانه یی که خوابِ خوش ِ خُردسالیم
در ظهرِ آفتابی ِ ایوانش
فیروزه یی چو تیلۀ من بود.
از پله های کهنۀ دکانی
که سالها
روزِ نخست ِ مدرسه ام را
تا
بوی خوش ِ مُرکب ِ چین می بُرد.
وز شرم ِ ناسزاوار
وقتی که در خیابان
سیمای پُر اُبهت ِ " ناظم" را
از گوشه های چادر ِ مادر
می دیدم.
من دور مانده ام
از جاری نسیم سزاشیب ِ جلگه ها
از صبحگاهِ چک چک ِ سردِ سفال ها
از عطر نان
که اینک
در سفرۀ گشودۀ ذهنم
در جستجوی پونه و ریحان است.
*
با من پرندگان
در این غروب ِ غربت ِ غمگین
آواز ِ ناشنیده یی دارند.
این جا
هر شاخه، حسرتی ست
کز آه ِ بامدادی ِ ما
مر روُید.
پرواز
در نیمروزِ هلهلۀ بالهای ماست.
در شامـگاه
هر چشم، آرزوی درخشان ِ آفتاب.
آه...
ای حس ِ عاشقانۀ کمیاب!
پیراهن ِ صمیمی ِ عشقم
بر شاخسار ِ یاد ِ چه کس مانده ست؟
در کوچه های ماه
آیا هنوز هم
بی تابی ِ تغزل ِ این دل
رنگین ترین طنین ِ صداهاست؟
۶۸
به نازنینم پشوتن آل بویه پشوتن آل بویه پشوتن آل بویه
غمِ تو چیست نگارا؟
به خاطرۀ سوزان حمید منتظری
جزیره های بهار
به انتظار تو بودند.
به انتظار پیامی
که از کرانۀ قلب تو، عاشقانه برآید
تو در شبانه ترین لحظه های نیلوفر
به تابناکیِ تاریخ تاکها خواندی.
و در چکامۀ تابانت
ز خاطرات درختان شهر، بر می داشت
هزار پنجره خندید.
کسی نمی داند
که جان عاشقِ تو
کجا، چگونه فرو مرد
که در کبودیِ چشمان هر بنفشه، غم توست.
عزیزِ گمشدۀ من!
به سوگواریِ آوازت
-که در طراوت گلهای باغ همسایه
و در نجیب ترین لحظه های من جاری ست-
دلم به خندۀ هیچ عابری سلام نگفت.
به لاله ها گفتم:
دلِ غمینِ مرا
به شادمانیِ آغوش بادها ببرید
که در تبسم سرشار شمعدانی ها
و در ترنمِ شفاف ِآب های صبور
حضورِ زمزمۀ لحظه های شیدایی ست.
به لاله ها گفتم:
به سوگواریِ آواز بی قراری تو
طنینِ داغِ دل عاشقم تماشایی ست.
۱۸فروردین ۶۶
بانوی خاک
با یاد مادرم – بانوی خاک – که شعر و شیدایی را در آغاز او به آموخت و نیز، نخستین ( آموزگار) م بود.
شب و تنهاییِ بی ساحل این دل
زنده، آن خاطره، آن تلخ
مانده تب دارترین زمزمه در سینۀ اندوه
زان ز کف رفته که چشمی نگران من و هر سوختۀ جان داشت.
شاخساران درختان پر آوازۀ آوازِ نجیبش
باغِ پر عاطفۀ ناروَنم بود.
۱۷ اسفــند۶۵
درختِ غربتِ دلگیر
افق نمی داند
و ازدحامِ غروبِ چمن نمی داند
درختِ غربتِ دلگیر را چه اندوهی ست.
در آن ولایت دور
در آن جهانِ هراسانِ برگ
حضورِ زمزمۀ آشنای بارشِ ابر
سرورِ باران را
به میهمانیِ پنهانِ جان او می بُرد
و در تهاجمِ باد
و در تکلم غمگینِ ریشه ها با آب
سرودِ سبزترین قامتِ بهاران بود.
درین کرانۀ دلتنگ
-این گذارِ غریب-
فروغِ هیچکلامی
دلِ گرفته او را
به سوی غنچۀ آوازِ یک دریچه باز نکرد.
و هیچ، شبنم لبخندی
به انتظارِ عطش بارِ شاخه اش ننشست.
کدام راز، کدامین نیاز می داند
درختِ ظلمتِ تبعید
بهارِ جانش را
به آشیانِ کدامین پرنده می بخشد.
درین تلاقیِ ناچار
درختِ غربتِ دلگیر
فقط، تجسمِ یک آه هست
در شبگیر.
۱۳ دی ۶۵
از مجموعه شعر با آینه دوباره مدارا کن
اندوه واره از مجموعه شعر(با آینه دوباره مدارا کن)
مجموعه شعر« نفس نازک نیلوفر » بصورت کامل در وبلاگ قرار گرفت
«خطابه سبز» بصورت کامل

