تبليغاتX
رضا مقصدی
• با «لنگرود» چشمش
وقتي كه در برابرش ماندم
انبوه خاطرات پرپروزين
از دوردست ساحل چمخاله، جان گرفت
دريا
پاروزنان كنار دلم بنشست
آواز آن پرنده پرپرواز
باز آمد و پياله به دستم داد
ناگاه
ابري سياه جامه برآمد
اين سينه كبود مرا در ميان گرفت
در چشمهاي او
اندوه يك درخت تناور بود
اندوه يك درخت كه مي خواست
زيبا شود
شكوفه كند
سايه آورد
هيهات
رگبار مرگ آمد و او را نشان گرفت

لبخنده اش
از جنس روز بود
آغوش مي گشود و دلي مي برد
در «لنگرود» چشمش اما غمي سياه
سينه سوز بود
• مسافت سرد
عبور مي كنم از كاج
از طبيعت برف.
عبور مي كنم از سردي ستاره و سار
كسي كنار صنوبر
به خاك مي افتد
كسي به رنگ زمستان
بهار سازش را
به دودمان هراسان برگ
مي بخشد
من و مسافت يخ
من و دقايق تاريك يك كبوتر و آه.
http://www.iran-newspaper.com/1380/800719/html/art.htm#s55011
+ هجدهم دی 1385 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
از مجموعه شعر با من مدارا کن

 

تنها

در جستجوی روی تو شبنم نیست.

گلهای آفتاب

شبهای پر ستاره

                     شبدر

نوشندگانِ چشمۀ مهتاب

آب از زلالِ یاد تو می نوشند.

 

بافندگان نور

پیغامِ باغهای نگاهت را

بر برگهای منتظرِ کوکب

                                می بافند.

 

بر شانۀ برهنۀ نیلوفر

آوازِ آشنای تو می بارد.

 

حتی

تنها ترین درخت

در بامدادِ یاد تو زیباست.

 

بیهوده نیست

وقتی که مهربانیِ دستت نیست

قلب من و ستاره

                    تــَرَک بر می دارد

 

گلهـای باغ

تا دیرگاهِ شب

در پای پـنجره مـی ماننـد.

-

ای ماهتابِ جاری!

می خواهم

مثل باران

از آشیان ابر

بر پای هر بنفشه

آهنگ های تازه

                    بیفشانم.

 

امروز با تمام وجودم

                           می دانم

بی عشـق نیستم

شادا که در حوالیِ تاریک

با عشق، زیستم.

 

زیبایِ باستانی!

محبوبۀ شقایق و نرگس!

اینجا من و بهار

در جستجوی بوی تو فرسودیم.

ای دوست داشتن!

ای کاش در کنار تو بودیم.

 

                                   ۱۴ فروردین ۶۸

+ هجدهم دی 1385 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
از مجموعه شعر با من مدارا کن

 

هلا... روانۀ رود!

طنینِ خاطرۀ نور، در نگاهِ تو بود

یگانه با تو شدن

تمامِ باورِ من.

 

_

 

ترا به نامِ نسیم

ترا به روشنیِ آب ها صدا کردم

که مثل جذبۀ نوری، درون ظطمت شب

و مثل نغمۀ یک چشمه

                            در سکوتِ کویر.

 

ترا به آهِ گیاه

و با تبسمِ ابر

                آشنا کردم

که چون، تنفسِ یک برگ

به شاخسارِ تو بنشینم.

 

چمن چمن ز تو گفتم، اگر که می گفتم.

کجاست واژۀ گلرنگِ عاشقانۀ تو؟

  رضا مقصدی

                                           ۶ آبان ۶۶

+ هجدهم دی 1385 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

رضا مقصدي 

 

قصيده – مثنوي گرده كلاي  

   رضا مقصدي

 

 

عمو نوروز بوما گرده كلاي

 

هَمَه مرغونه هدا گرده كلاي

 

اَمِه اِي بَتركسه ديل هَندِه

 

تي ديله موچي بزا گرده كلاي

 

نيا كُن اي گَرچه اَفتو بَخالي

 

تَه اِمه جون تواَدا گرده كلاي

 

احمدِ بشكسه خالِه سيبه جِه

 

هَمَه، ميموني بدا گرده كلاي

 

اوخ، اگه شور شوره وارون بواره

 

مي ديله هَندِي شَرا گرده كلاي

 

اِمه راسه اَمه به او، آزادار

 

زَكنه اَو پَسَا دا گرده كلاي

 

اَخََََه كِي او چايِ باغونه اينيم؟

 

امه ديل دِ سربوما گرده كلاي

 

تي غم و غصه بوما مي سينه سر

 

خو عَردَا گَردَا   گرده كلاي

 

خيلي وخته كه تي همره گرمابو

 

امه اِي سرد پلا گرده كلاي

 

باد بوما اَلوچه دارِ سرِجه

 

اوُ كلاچه پَرَا دا گرده كلاي

 

بخالي تي چشم و ديمه بي دِ بو

 

او كه تي نومه بَنا: گرده كلاي

 

بي يِ مي ور بنيش، مي جوُنه دوخون

 

بي يِ لنگرود و لاجونه دوخون

 

اوخ، كي دونَس كه خواني ايرا بي ييم

 

يته زنبيلكه غَمه اَما بي ييم

 

امِه پا چوغالْ گَله مِن، دماسه

 

اگه هم هركي تي نومِ بدونه

 

تا اِيسه هيشكي تي خَطه نوخونه

 

كي دَونَس خوا اَمِه بخته دَموجيم

 

اَمه بِه تَنَا تَنَايي بَموجيم

 

اِيره تِه به هيچي سو سو نَزَنه

 

هيشكه تي آتيشه دِ فون َزنَه

 

تي سيجيل ايره بي يييْ باطِلا بون

 

كمْ كَمَيْ تي چَكَره هم شلا بون

 

راه بشي، اما هَمش بكّي ويريس

 

تي پالو بولبولي، اِيره كولكافيس

 

اوخ چه سالوني بوشو مي دَسه جِه

 

وا نوبو مي تَسكه ديل، هيشكسه جِه

 

بيدارم، او  تومْ بيجارونه اينم

 

خوسَه نم،‌ اورارهْ خوابونه اينم

 

هرچه گول بولبولونه داد اَبه نِه

 

مَه هَمش لنگرود ه ياد اَبه نِه

 

هِيتو كه لاجونه نومِه ايشتونم

 

ناز بداشتانه موسون، خنده كونم

 

مو ايره، مي رگ و ريشه اوْره ناي

 

مي ديله سبزه وانيشه، اوْره ناي

 

اوْره بو، مِي ديل بِلِيته، يه دفا

 

هرچي آتيشه، كيشايته يِه دَفا

 

اَمه سر، هِيجّا جير بارده نَبوَ

 

اَمِهِ لب هرگي، كَتيرْ بارده نبو

 

گَله گوده كه نَبيَمْ آب ببيم

 

هم سوتيم، هم سوجِه نِيم، آتيش بيم

 

بي يِ مي ور بنيش، مي جونه دوخون

 

بي يِ لنگرود و لاجونه دوخون

 

نياكون لنگرودِ ه صدري برنج

 

تِه به پيغوم بَخسَا گرده كلاي

 

او كه تِي نومه دوخونده همه جا

 

هندِه تي پالو اِيسا گرده كلاي

 

تو كه نيسابي، اَفتو خوته بو

 

او، تي پابون ويريسا گرده كلاي

 

مه وَرَا گيرو بَبَور چاي باغه سر

 

فقط اَندِي، يه دفا   گرده كلاي

 

چي بگوم، دوره زمونه بَخالي

 

تَه مي همره جوش بدا  گرده كلاي

 

مَه نيا خودوشه نومه دَموتِه

 

هركِي تَه مَحَل نَناَ  گرده كلاي

 

او بيجارونه بگو  وگردنيم

 

گوش بَدِي ميِ دَسكلا  گرده كلاي

 

بي يِ مي ور بنيش، مي جونه دوخون

 

بي يِ لنگرود و لاجونه دوخون

 

آلمان . كلن – 28 فروردين 1382

 

 

 در رابطه  شعر فوق مطلبي در وبلاگ كل گپ  آمده كه ضميمه مي آوريم:

 

همين لحظه شعري از رضا مقصدي به دستم رسيد كه يكي از دوستان برام پست كرده بود. اين شعر منظومه اي گيلكي است و بر ضرباهنگ لهجه لنگرودي استوار هست. منظومه اي كه سمت و اشاره اش به ياد يكي از دوستان هست و نام منظومه نيز: گرد كلاي - به معني - كله گرد - ميباشد. اينكه رضا مقصدي اشاره خاصي در استفاده از اين نام دارد و اينكه شايد در لهجه متداول در لنگرود نماد و نشانه چيزي هست، من نميدانم. فعلاً هم بطور مستقيم امكانش برايم نيست كه بتوانم از خودش بپرسم. چقدر دلم ميخواست در شادي لحظه خواندن اين شعر، تكيه هاي وي و استفاده خيلي بجايش از طنزي كه با دروني ترين حالت روحي رضا همگوني بي نظيري دارد، با دوست و يا دوستاني شريك مي بودم. در كنار اين منظومه، نامه بيژن نجدي به رضا و جواب وي نيز بود كه در آن رضا توضيح ميدهد كه اگرچه با بيژن از نزديك در تماس نبوده، اما هميشه او را مي شناخته. وقتي اين بخش از نوشته بسيار خوب تنظيم شده رضا و استفاده بسيار جالبش از همه توانش در ادبيات فارسي را مي خواندم، خودبخود بياد خاطره اي افتادم كه متاثر از زندگي مشترك ما در دوره اي معين بود. روزگاراني نه چندان دور - چه فرقي ميكنه، دور باشه و يا نزديك! چه از جنبه زماني و چه از جنبه مكاني - و وقتي ما با هم در دنيائي ديگر ميزيستيم - من ترجيح ميدهم، زندگي گذشته را اينگونه بنامم. بالاخص وقتي كه همه اجزاء شكل دهنده مكاني و زماني و شرائط و حتي آدمها و غيره، با قطعيت بي نظيري تغيير كرده اند، ناچارم زندگي ام در آن دوره را همانا زندگي در دنيائي ديگر بنامم. مثلاً همه آنهائي كه در دوران حضور جامعه سوسياليستي زندگي ميكردند، خواه ناخواه بايد صحبت آن دنيا را بكنند. هيچ عنصري از چنان جامعه اي وجود خارجي ندارد. باري، من او را نه رضا، بلكه يكي ديگر مي شناختم. يعني او را، توانائي ادبي اش را، خوش سروزباني بي نظيرش را و خلاصه همه وجوه هويت پيش رويم را دوست داشتم، اما نميدانستم كه بهرحال او را نام و نشاني به تمام ديروزهايش وصل مي كند. ساعت حدود هشت بود كه وي بهمراه چندتائي ديگر از دوستان به محل زندگي مشتركمان برگشت. ما معمولاً صبر مي كرديم تا همه دوستانمان برسند. البته رضا، چندروزي بود كه نمي آمد و تقريباً ميتوانستم حدس بزنم كه اون شايد پيش دوستي شب را سر كرده است. هنوز يكماه نبود كه به آن جمع پيوسته بودم. ريشه هاي مشترك زباني، ما را خيلي سريع بهم نزديك كرده بود و خنده هاي همچون قهقهه ام به هركلمه و جمله اي كه رضا ميگفت، آشنائي ما را هرروز شفاف تر مي كرد. معمولاً ما در يكي از اتاق ها دور هم جمع مي شديم كه جايش بزرگتر بود و نسبت به بقيه اتاقها، دم دست تر. عملاً شده بود اتاق نشيمني كه ترجيح ميداديم آنجا باشيم. بهزاد هم همراه صادق آمده بود. ما اونو عمو بهزاد صدا مي كرديم. وي از درون كيفش كه درست مانند ماموران ثبت اسناد وا ملاك بود - از آن كيف هاي كتابي كه در يكي از اضلاع مستطيلي اش زيپي دارد - خلاصه وي از توي اون، همراه با چندتا كنسرو گوشت گاو، چندتائي نشريه آورد كه تاريخي خيلي جديد داشت. بد نيست اضافه كنم كه در بين ما، نوشته ها خوانده نميشد، بلكه به مفهوم واقعي كلمه ميتوان گفت كه بلعيده ميشد. هركدام گوشه اي از نشرياتي را كه بهزاد آورده بود، بگوشه اي مي كشيديم. در يكي از اين نشريات خبري بود مبني بر اينكه در سمينار فرهنگي كشورهاي غيرمتعهد، به نمايندگي از سوي ايران، كريم نامور، سياوش كسرائي و رضا مقصدي شركت داشتند. ناگهان با خواندن نام رضا مقصدي، تمام يادها و خاطره هاي نام وي در ذهنم زنده شد. از سالهاي نوجواني ام چه در برنامه ” ترانه سرودهاي گيلكي “ كه برنامه اي راديوئي بود، چه در جنگ هاي ادبي و سياسي دهه پنجاه به بعد، من نام وي را شنيده بودم. ورق دوم صفحه نشريه فوق، تير خلاص را به مغزم خالي كرد. به چشمانم باور نداشتم. كريم نامور و سياوش كسرائي را مي شناختم. پس نفر سوم ... دهانم از تعجب باز ماند. وقتي رضا نيز به جمع اتاق ما پيوست، گفتم: ...فلاني، رضا مقصدي شما هستيد؟ با خنده اي كه در بطنش جمله اي در حال شكل گيري بود، گفت: آها، اين چي ميگه؟ يعني تو نميدونستي كه من رضا مقصدي هستم؟ گفتم: نه. از كجا ميتونستم بدونم؟ يعني جدي شما همان رضا مقصدي هستيد... ” هلا صلابت ديرين، هلا غرور بلند، بجاي خواهم ماند؟ “... رضا گفت: تو اين شعر رو ديده اي؟ گفتم: معلومه خوب. من اينو فكر كنم توي جنگ چاپار بود خوانده بودم و يا سحر، الان يادم نيست. در كنار شعري از م راما كه ميگفت: بگوئيد كبوتر زيباست، كلاغ بي نهايت زشت است. تا شب جمعه آينده، مشقتتان اين باشد: بابا دندان دارد اما، نان ندارد بخورد. از آن لحظه ببعد نه من و نه رضا نفهميديم كه چطور غذا خورديم و چه شعرهائي را من بياد آوردم و او درباره اش چه حرفها زد. مهمترين قسمت اين شب آن بود كه وي گفت: من مدتهاست دنبال ياد آوري تمامي بندهاي اين شعر بودم كه آن زمان سروده بودم. - طبعاً سالهاي بينابيني كه با بگير و ببند هم همراه بوده، جائي براي حفظ خط و ياد و يادداشتي از آن دوران بجاي نمي گذاشت - با هم تا پاسي از شب، گفتيم و هركدام بندي از آن شعر را بياد آورديم و آن شب را با يادي شيرين از روزگاري چه بسا تيره تر، اما با شورهاي عميقي در دل... سپري كرديم. اي كاش اجازه داشتم كه بندهائي از شعر گيلكي اش را در اينجا بياورم.

http://didan.blogspot.com/2003_05_01_didan_archive.html

 

+ هجدهم دی 1385 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Balatarin