دريچه هايي كه رو به شكفتن دنباله دار باز ميشود و جان بي قرار ما را در خنده آينده خواهد نواخت.
هر چند ديريست كه از بهار ميگذرد اما اين بار «بگذار بهار از تو آغاز شود».
از چه چيزي با تو سخن گويم؟ از خاطرات خوب و بد گذشته كه مرا از ساليان دور به تو پيوند ميدهد؟ از لحظه هاي جانكاه؟ از ريخته شدن آب كوزه هامان؟ از آه؟ از عشق شورانگيزي كه در جانم شعله ميكشد و غم غريب غربت را برايم تحمل پذير كرده است؟ از چه؟ به راستي از چه چيزي بايد با تو سخن گفت؟
مدتهاست ميخواهم چيزي برايت خط كنم، مدتهاست. اما چه ميشود كرد، همواره آرزوها جلوتر از ما گام برميدارند. اكنون هم آن حال و هواي مناسب را در خود نميبينم تا آن چنان كه دلم ميخواهد با تو به گفت وگو بنشينم. با اين همه بگذار سخني كوتاه با تو داشته باشم. كوتاه مثل آه.
شبي كه پيشت آمده بودم اندوه «رفتن» در من بود. اندوه كنده شدن از يار و ديار. نميداني چه آتشي آن شب در دلم شعله ميكشيد كه نه تنها مرا بل آرزوهايم را ميسوزاند. آن شب با تو بودم و نبودم. در تو خيره ميشدم بي آن كه لذت ديدار را به تمامي دريافته باشم. اضطراب. اضطرابي شوم در جانم بود و مرا از همه شادماني آن ديدار جدا ميكرد. اما با اين همه، وقتي كه از ميان دو اضطراب دردآلود، كمر راست ميكردم حسي غريب، در من نهيب ميزد كه: هان! لحظه را درياب!
پس از آن، خود را به تمامي، به آن لحظه ناب ميسپردم تا ره توشه اي كمياب براي اين جداماندگي جانكاه فراهم آورده باشم. آن شب، صميمانه تر به قيافه و رفتارت و حتي به اشياء اتاقت خيره ميشدم تا مبادا بعدها وقتي كه به تو برميگردم چيزي از خاطرم افتاده باشد.
نه تنها زبانت بل همه زواياي صورتت همه اشياء اتاقت با من سخن ميگفت. دستت «هنوز» دسته قوري را ميفشارد و لختي بعد، چايي مطبوع با لهجه اي گرم و خوش رنگ در استكاني كمرباريك برايم ميريزد. نگاه مهربانِ «فاطمه» و «عبدالرسول» از ميان قاب عكسي كه در پشت سر ماست به صميميت سرشار اين ديدار خيره مانده است. در خطوط پيشانيت سرنوشت كدام نسل رقم خورده است؟ نسل من، نسل تو، يا نسلهايي كه در راهند؟ نميدانم. اما اين را ميدانم: خط ــ نبشته ي پيشانيت چون روزگار ما تلخ است.
لبخند كمرنگت چه راز سربسته اي را باز ميكند؟ آيا نيشخندي است بر زشتي هاي زمانه؟ يا نوشخند آينده ي تابناكي را باز ميتاباند؟ آبي چشمت از سفر زلال كدامين آب آمده است؟
آري، هنوز صدايت با آهنگي بم در گوشم، طنيني دلنشين دارد و يك جاي دلم را ميلرزاند.
آن شب ميگفتي اگر صد نفر «كليدر» را خوب بخوانند من پاداشم را دريافت داشته ام. امروز، به درستي ميتوان گفت: هزاران نفر نه تنها آن را خوب خوانده بلكه به خوبي با آن زيسته اند.
امروز«كليدر» تو از تنگناي اتاق محقرت پا به حياطي به گستره جان، گذاشته است. از جابلقا تا جابلسا، از شرق تا غرب، خانه به خانه، دست به دست، دل به دل ميگردد و ورق ميخورد. براي شاملوي عزيز، «رشك انگيز». در خاطر مكدر اخوان، ياد «تولستوي» را زنده ميدارد. سلمان رشدي را كنجكاو ساخته و عضو موثر كانون نويسندگان شوروي را كه متخصص ادبيات خاورميانه است وا ميدارد تا پاي صحبتم بنشيند و درباره تو و آفريده هايت يادداشت ها بردارد. مهمتر اين كه عاشقان بي شماري ــ همان هايي كه كتاب به آنها پيشكش شده است ــ رمز و رازهاي پنهان جان خويش را در سوز و سازهاي «كليدر» مي يابند و هر كه با آن به گونه اي دمساز است. تا جايي كه شايد خود را يگانه تر از تو با پاره اي از شخصيت هايت بشناسد. آن قدر يگانه كه باور كردنش دشوار است.
عشق، آري عشق ميتواند انديشه و ارزش هاي انساني ما را بارورتر سازد. با مردم زيستن. اندوه و شادي هاي شان را به جان خريدن. ستايشگر آرمان والاي انسان بودن. زندگي را با معيارهاي انساني آن باور داشتن. و اين همه را در خلاقيتي هنرمندانه به كار بستن. جاني شيفته از شور و شيدايي و عاطفه اي پهناور از عشق ميخواهد. آفريدگار رمان ماندگار «كليدر» با چنان جان شعله باري به چنين كار پرباري دست يازيده است.
سخن گفتن از «كليدر» زبان و ظرفيتي ديگر ميخواهد. ظرفيتي كه بتواند تمامي بالندگي عاطفه هاي ناب را با همه بي تابي هايش به نمايش بگذارد. زباني كه بتواند زيبايي هاي گسترش يابنده زندگي را آن چنان تصوير كند و انتظار سزاوار جان هاي شكفته را آن گونه برآورد كه در اين زمينه، هر چه از تنگدستي و كاستي ست آشكار و عيان، از ميان برخيزد.
با خودم ميگويم: كيست، راستي را كيست؟ اين خجسته دلخسته خراساني كه سوز آواز دلنوازش به آساني، در دل آرزومندان مينشيند و سرمستي بهار جان مشتاقان را شرابي ناب از رازهاي حافظ شيراز و شيدايي هاي دنباله دار مولاناي بلخ، فرا پيش مينهد. و در اين ميان، دردمندي سرنوشت غمسرشت نسلي؟ نه، نسل هايي را از كوچه باغ هاي نيشابور تا دورهاي دور آواز ميدهد. شادا سرود جانش «ديوار يا سيم خاردار» نميداند از هر كجا و بر هر جا آزاد و رها ميگذرد و چونان روشنان درخشان آسمان، در برابر شب و تاريكي هاي روشنايي ستيز آن ميماند و امكان ديگر شدن روزگار را بشارت ميدهد.
باري
«هرگز نميرد آن پدري كو تو پروريد
وان مادري كه چون تو پسر زاد، زنده باد»
روي و مويت را ميبوسم،
با عاطفه سبز،
رضا مقصدي
كلن، آلمان ــ 29 نوامبر 1989

