تبليغاتX
رضا مقصدی
نامه رضا مقصدي به محمود دولت آبادي

دريچه هايي كه رو به شكفتن دنباله دار باز ميشود و جان بي قرار ما را در خنده آينده خواهد نواخت.
هر چند ديريست كه از بهار ميگذرد اما اين بار «بگذار بهار از تو آغاز شود».
از چه چيزي با تو سخن گويم؟ از خاطرات خوب و بد گذشته كه مرا از ساليان دور به تو پيوند ميدهد؟ از لحظه هاي جانكاه؟ از ريخته شدن آب كوزه هامان؟ از آه؟ از عشق شورانگيزي كه در جانم شعله ميكشد و غم غريب غربت را برايم تحمل پذير كرده است؟ از چه؟ به راستي از چه چيزي بايد با تو سخن گفت؟
مدتهاست ميخواهم چيزي برايت خط كنم، مدتهاست. اما چه ميشود كرد، همواره آرزوها جلوتر از ما گام برميدارند. اكنون هم آن حال و هواي مناسب را در خود نميبينم تا آن چنان كه دلم ميخواهد با تو به گفت وگو بنشينم. با اين همه بگذار سخني كوتاه با تو داشته باشم. كوتاه مثل آه.

شبي كه پيشت آمده بودم اندوه «رفتن» در من بود. اندوه كنده شدن از يار و ديار. نميداني چه آتشي آن شب در دلم شعله ميكشيد كه نه تنها مرا بل آرزوهايم را ميسوزاند. آن شب با تو بودم و نبودم. در تو خيره ميشدم بي آن كه لذت ديدار را به تمامي دريافته باشم. اضطراب. اضطرابي شوم در جانم بود و مرا از همه شادماني آن ديدار جدا ميكرد. اما با اين همه، وقتي كه از ميان دو اضطراب دردآلود، كمر راست ميكردم حسي غريب، در من نهيب ميزد كه: هان! لحظه را درياب!
پس از آن، خود را به تمامي، به آن لحظه ناب ميسپردم تا ره توشه اي كمياب براي اين جداماندگي جانكاه فراهم آورده باشم. آن شب، صميمانه تر به قيافه و رفتارت و حتي به اشياء اتاقت خيره ميشدم تا مبادا بعدها وقتي كه به تو برميگردم چيزي از خاطرم افتاده باشد.
نه تنها زبانت بل همه زواياي صورتت همه اشياء اتاقت با من سخن ميگفت. دستت «هنوز» دسته قوري را ميفشارد و لختي بعد، چايي مطبوع با لهجه اي گرم و خوش رنگ در استكاني كمرباريك برايم ميريزد. نگاه مهربانِ «فاطمه» و «عبدالرسول» از ميان قاب عكسي كه در پشت سر ماست به صميميت سرشار اين ديدار خيره مانده است. در خطوط پيشانيت سرنوشت كدام نسل رقم خورده است؟ نسل من، نسل تو، يا نسلهايي كه در راهند؟ نميدانم. اما اين را ميدانم: خط ــ نبشته ي پيشانيت چون روزگار ما تلخ است.

لبخند كمرنگت چه راز سربسته اي را باز ميكند؟ آيا نيشخندي است بر زشتي هاي زمانه؟ يا نوشخند آينده ي تابناكي را باز ميتاباند؟ آبي چشمت از سفر زلال كدامين آب آمده است؟
آري، هنوز صدايت با آهنگي بم در گوشم، طنيني دلنشين دارد و يك جاي دلم را ميلرزاند.
آن شب ميگفتي اگر صد نفر «كليدر» را خوب بخوانند من پاداشم را دريافت داشته ام. امروز، به درستي ميتوان گفت: هزاران نفر نه تنها آن را خوب خوانده بلكه به خوبي با آن زيسته اند.
امروز«كليدر» تو از تنگناي اتاق محقرت پا به حياطي به گستره جان، گذاشته است. از جابلقا تا جابلسا، از شرق تا غرب، خانه به خانه، دست به دست، دل به دل ميگردد و ورق ميخورد. براي شاملوي عزيز، «رشك انگيز». در خاطر مكدر اخوان، ياد «تولستوي» را زنده ميدارد. سلمان رشدي را كنجكاو ساخته و عضو موثر كانون نويسندگان شوروي را كه متخصص ادبيات خاورميانه است وا ميدارد تا پاي صحبتم بنشيند و درباره تو و آفريده هايت يادداشت ها بردارد. مهمتر اين كه عاشقان بي شماري ــ همان هايي كه كتاب به آنها پيشكش شده است ــ رمز و رازهاي پنهان جان خويش را در سوز و سازهاي «كليدر» مي يابند و هر كه با آن به گونه اي دمساز است. تا جايي كه شايد خود را يگانه تر از تو با پاره اي از شخصيت هايت بشناسد. آن قدر يگانه كه باور كردنش دشوار است.

عشق، آري عشق ميتواند انديشه و ارزش هاي انساني ما را بارورتر سازد. با مردم زيستن. اندوه و شادي هاي شان را به جان خريدن. ستايشگر آرمان والاي انسان بودن. زندگي را با معيارهاي انساني آن باور داشتن. و اين همه را در خلاقيتي هنرمندانه به كار بستن. جاني شيفته از شور و شيدايي و عاطفه اي پهناور از عشق ميخواهد. آفريدگار رمان ماندگار «كليدر» با چنان جان شعله باري به چنين كار پرباري دست يازيده است.
سخن گفتن از «كليدر» زبان و ظرفيتي ديگر ميخواهد. ظرفيتي كه بتواند تمامي بالندگي عاطفه هاي ناب را با همه بي تابي هايش به نمايش بگذارد. زباني كه بتواند زيبايي هاي گسترش يابنده زندگي را آن چنان تصوير كند و انتظار سزاوار جان هاي شكفته را آن گونه برآورد كه در اين زمينه، هر چه از تنگدستي و كاستي ست آشكار و عيان، از ميان برخيزد.
با خودم ميگويم: كيست، راستي را كيست؟ اين خجسته دلخسته خراساني كه سوز آواز دلنوازش به آساني، در دل آرزومندان مينشيند و سرمستي بهار جان مشتاقان را شرابي ناب از رازهاي حافظ شيراز و شيدايي هاي دنباله دار مولاناي بلخ، فرا پيش مينهد. و در اين ميان، دردمندي سرنوشت غمسرشت نسلي؟ نه، نسل هايي را از كوچه باغ هاي نيشابور تا دورهاي دور آواز ميدهد. شادا سرود جانش «ديوار يا سيم خاردار» نميداند از هر كجا و بر هر جا آزاد و رها ميگذرد و چونان روشنان درخشان آسمان، در برابر شب و تاريكي هاي روشنايي ستيز آن ميماند و امكان ديگر شدن روزگار را بشارت ميدهد.
باري
«هرگز نميرد آن پدري كو تو پروريد
وان مادري كه چون تو پسر زاد، زنده باد»

روي و مويت را ميبوسم،
با عاطفه سبز،
رضا مقصدي
كلن، آلمان ــ 29 نوامبر 1989

+ یازدهم آبان 1385 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
انگار گويي آسمان امشب ترك خورده‌ست
انگار امشب‌، ستاره آتشِ آهيست
از رويشِ رنگين‌ترين آواز
مهتاب هم خاليست‌.

در روبروي آرزوي ديشبم‌، امشب
در روبروي رنگِ رؤياهاي ديروزين
در جستجوي آن درختاني كه در پائيز روييدند
در جستجوي سايه‌ ساراني كه با من مهربان بودند‌.

اما كجاي سينه‌ي خورشيد را بايد بجويم من‌؟
وقتي كه نور نام هايم نيست‌.

ديريست نيمي اين دلِ غمناك
همواره تاريك است
روشن‌ترين مهتاب هم چندي فراز جانِ بي‌تابم
آبيِ شعرش را فرو مي‌بارد و ناگاه
از بارشِ پيگير مي‌ماند‌.

زخمِ تبر بر هر درختِ تر
جانِ مرا‌، در ابتدا‌، آشفت و پرپر كرد
چندان كه مهرِ سايه‌ ساران نيز
تاريك گشت و داستاني تيره‌تر سركرد.

اين‌ست اندوهِ دلم ابري‌ست باراني
بر هر كجا در هر نفس‌، خاموش مي‌بارد‌.
وقتي كه زخمي در نهان‌جاي دلت پيوسته بيدارست

با من بگو آيا
من با كدامين لحظه‌ي سرشار
شادابيِ چشم غزل افشانِ مستي را توانم زيست‌؟

با من پيامِ سبزِ باران بود
با آن درختانم هوايِ صبحِ فروردين
اما چه بايد كرد با غمهايِ شهريور‌؟

باور كن اي خورشيد‌! 
آن شب كه سقفِ آسمان‌، آنجا ترك خورده‌ست
اين‌جا دلم مرده‌ست‌.


اين‌جا

 

رضا مقصدي- آلمان

+ یازدهم آبان 1385 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
اي آنكه بر سپيده نظر داري ....... تا بشكفد شكوفهْ بيداري
آئينه از زبان تو ميگويد ....... بيرون فكن ز خود ؛ غم زنگاري
زاري مكن ؛ فسرده مشو ؛ منشين! ..... بشكن شب سترون بيزاري
كم نيست شعله هاي بلند عشق ..... با اين بلند شعله ؛ تو بسياري
با آئينه دوباره ’مدارا كن ! ..... يارا ! در آستانهْ ديداري !
+ یازدهم آبان 1385 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
از سبزترين جاي وطن آمده ام
با خاطره ي چاي و چمن آمده ام
مضمون زلال روزگارم عشق ست
در بازكن اي سپيده! من آمده ام

# # #

من آمدم از چراغ ها بنويسم
از درد بلند داغ ها بنويسم
تا شادي هر جوانه ، جان تازه كند
يك بار دگر ز باغ ها بنويسم

# # #

بازآ و سرود رودها كن ما را
در شادي شاخه ها رها كن ما را
ديريست ترانه ي تو را منتظريم
بازآ و غزل غزل ، صداكن ما را

# # #

گفتي كه ترا چگونه ديديم همه ؟
از آينه ها ترا شنيديم همه
تا راه تو از نور دل ما گذرد
دريا دريا ستاره چيديم همه

# # #

برخيز و بيا بهار را مهمان كن
موسيقي بيقرار را مهمان كن
بگشا! بگشا! پنجره هايت را، باز
آواز دل انار را مهمان كن

# # #

در خانه ، صداي پاي گندم سبزست
در سينه ، سروده هاي گندم سبزست
شادا زپس زردترين حادثه ها
شعر من و ماجراي گندم سبزست

# # #

در شعر شبانه هاي سبزم بنشين
با جان جوانه هاي سبزم بنشين
باز آمده ام به سوي بوي چمنت
در سمت ترانه هاي سبزم بنشين

# # #

در شب ، چو يكي شراره گل خواهم كرد
در گستره ي ستاره گل خواهم كرد
بر سينه ي اين سپيده دم بنويسيد:
در خاطره ها دوباره گل خواهم كرد

# # #

هرجا كه گلي دميد يادآر مرا
شعري به لبي چكيد ياد آر مرا
من ، زمزمه ي سينه ي سرمستانم
هرجا كه دلي تپيد ياد آر مرا

# # #

اينجايم و ريشه هاي جانم آنجاست
شادابي باغ ارغوانم آنجاست
ديريست در اين قفس ، نفس مي شكنم
گر خاك شود تنم ، روانم آنجاست.

+ یازدهم آبان 1385 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
رضا مقصدي

درود برآفتاب
آفتابي كه از مشرقِ جان ما برميآيد

و ما را با آب و آينه، پيوند مي‌دهد.

زندگي، سبز. عشقها آبي و آرزوهاي ما سُرخابي‌اند.

شاخه را نوازشِ نسيم، سرشار مي‌كند. عشق را نگاهِ تو.

خاک را ترانة آب, بيدار می‌کند. باغ را بهارِ تو.

زمين را زمزمة زمان، زيبا مي‌كند. جهان را شاديِ تو.

نَفَست را از هواي تازه، لبريز مي‌خواهم

اي كه در خاطرات زُلالم خانه كرده‌يي.

ايرانِ جانت گُل‌افشان باد.

 

از سبزترين جايِ وطن آمده‌ام

با خاطرة چاي و چمن آمده‌ام

مضمونِ زُلالِ روزگارم عشق است

در، بازكن اي سپيده! من آمده‌ام

 

* * *                 

تاكي به تمنّايِ تو باشم اي خاك

خُنياگرِ غمهاي تو باشم اي خاك

با شاديِ شعرهاي خود مي‌خواهم

يك مِصرعِ فرداي تو باشم اي خاك

 

* * *                 

من آمده‌ام زعشقها بنويسم

از زمزمة دلِ شما بنويسم

خوشتر زصدای عشق, آوايی نيست

من آمده‌ام ازين صدا بنويسم

 

* * *                 

سُرخيِ شفق، زبانه از من دارد

اين باغِ جوان، جوانه از من دارد

آن دل كه چكامة بهاران با اوست

شيداييِ بي‌كرانه از من دارد

 

اينجايم و ريشه‌هاي جانم آنجاست

شادابيِ باغِ ارغوانم آنجاست

ديريست درين قفس، نَفَس مي‌شَكَنم

گر خاك شود تنم، روانم آنجاست

 

* * *                 

غم نيست، دوباره قامت افراز و بخوان!

جان را به اميد، شادمان ساز و بخوان!

سرمست‌تر از سپيده برخيز و برقص!

آتش به دلِ زمانه انداز و بخوان!

 

* * *                 

اينک که تو با منی و من با گل‌سرخ

همواره در آتش است با ما گل‌سرخ

درشعرِ معطرش رها بايد گشت

شادا من و شادا تو و شادا گل‌سرخ

 

* * *                 

در هر نَفَسي، صفاي سبزم شده‌يي

اين است كه ماجراي سبزم شده‌يي

تا عشقِ مرا بهارها بسرايند

ايران! ايران! صداي سبزم شده‌يي

---------------------------------------

درخته سر تي نومه تا بكندم مي اشكه جي يته دريا بكندم

نه تونم بي تو بيشم نه نوتوم موخوخو مي ديله از بكندم

بر درخت نام تراحك كردم / با اشك خود دريائي ساختم (كندم)

نه مي توانم بدون تو باشم نه نمي توانم / من با دست خود دلم را از جا در آوردم

مي ديل واُمرده بُو ، تا مه گول اَردي مو دونم دونسي امّا تَه ناردي

تو لافنده غم دودي مي گردن بله مي سر بلا مي سر تو باردي

دلم غم گرفته بود ، گل سكوت ميوه اش / تو مي دانستي و به خود نمي گفتي

تو ريسمان غم را به گردن انداختي / دردت به جانم ، هم غم ها را تو نصيب من كردي

توموم مردمون دونن مَ خواني تي ديله كاره تو تقصير نداني

تي پلهوتا ايسام مَ نداشتي الوني نَه ، بازون مَ يادهاني

تمام مردم مي دانند به من دل بسته اي / كار دل بود وتو گناهي مرتكب نشده اي

تا در نزد تو بودم بامن نساختي / اكنون نه ، فردا مرا به ياد خواهي آورد

همه دونن لاكوتي ديل مَ خوانه منم دونم انيم عيبي ندانه

ولي مي ديل يه ذره تَ نخوانه اَخه دوني زور از وري نشانه

همه مي دانند دلبرم تو خاطرخواه من هستي / من هم مي دانم اين كه عيبي ندراد

اما دلم ذره اي علاقمند تو نيست / آخر مي داني عشق با اكراه نمي شود

بنالين بولبولون غمگينه مي ديل غمه جي مدتي سنگينه مي ديل

اگه بگوم بگوم شيمه مه درده ديله خدا دانه كه آتش گينه مي ديل

بنايد بلبلان دل من غمگين است / از رنج و اندوه سنگين و پر ملال است

اگر درد دلم را با شما بگويم / خدا مي داند كه دلم آتش ميگيرد

+ یازدهم آبان 1385 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin Balatarin